آنقدر بهانه برای آمدن داشتم
تا دهان چمدان را ببندم.
ابرها رنگ عوض کرده اند
بارانی که می بارد
مثل همیشه نیست
در بغض مه آلود شیشه ها
شعری به قلم ناخن های سرخ
گریه نمی شود
و زیباترین زنبیل بازار شهر
خالی مانده است.
. . .
چه کسی باور می کند
بی تو
این همه شعر
از جهان کم شده است؟
بزرگ می شویم اما
شلوارهایمان همچنان
کوچک می مانند
رویاهای ما
قد می کشند اما
همچنان قدم بر زمین می گذاریم
ما پرنده های مهاجری هستیم
که عمرمان
کفاف برگشتن نمی دهد .
عشق های دیروز
آنقدر می رفتند
تا در میان مه
ناپیدا شوند
امروزی ها
پشت همین شیشه رفلکس های ساده هم
گم می شوند.
ابرهای سینه ی من
یا شیشه خرده های کفش تو
پایان این راه
ابری نخوابیده است.
خوشا حال منو
وضع بی مثالم !

بت هایم را
ش/کس/تم
حرف هایم را زدم
و رفتم
تاریکی
تاریکی
سیاهی
سیاهی
تاریکی
سیاهی
یک ستاره ی کوچک
.
استاد یکی از دروس انسان ساز گفت :
کسی که بینایی شو از دست داده بیشتر از اونی که از همون اول نمی دیده رنج می بره !
به قول آقای نظری :
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که . . . .
برای خانم حیدری و تمام آنان که در مقام ایشان دست هایشان امید بخش مادران بسیاری است .
آدم ها ماشین ها آدم ها ماشین ها آدم ها ماشین ها
آدم ما هاشین ها آدم ما هاشین ها آدم ما هاشین ها
آدمام شین ها آدمام شین ها آدمام شین ها
آدماشین ها آدماشین ها آدماشین ها
م ها
ها م ها
م ها
.
این شعر کانکریت را قبلا" کسی سروده است .
اما نه به شکلی که اکنون هست . من آن را کامل تر کرده ام .
باران
يعني خدا گريه مي كند
و برف آينده
فقط يك دستمال كاغذيست
دست كم نگير
همين اشك هاي خدا بود
كه شانه هاي ما را بهم چسباند .
زن به مردش گفت: تشنه ام
مرد دیگری
به چمن ها آب پاشید
به گل فروش فکر کن
و بهار همیشه اش
و سپوری که دیشب
تمام طول آسفالت را پارو زد .
هیچکس برای شعر گفتن
پیر نیست !